Daisypath Happy Birthday tickers شاینا نفس مامان وبابا

بالاخره وقت گیر آوردم واسه آپ کردن از بس از صبح تا شب شاینا خانوم در حال کارتون دیدن با لب تاب

۶شهریور با خاله آرزو اینا و دختر داییم راضیه رفتیم شمال

به قول شاعر خاطرات شمال محال یادم بره

 

اینقدر زیادن که فرصت نوشتن نیست چون خوابم میاد

خیلی خیلی خوش گذشت دختر داییم از الان از شهاب قول گرفته که هر سال با ما

بیاد سفر از بس بهش خوش گذشت

 

بعد از شمال اومدیم تهران چند روزی اونجا بودیم و خرید کردیم واسه شاینا گلی کیف

و کفش مدرسه خریدم که هر چی به شاینا خانوم گفتم چمدونی نخر قبول نکرد که

نکرد منم مجبور شدم دوتا کیف بخرم چون  میدونستم مجبورم وسط سال بخرم

بابا شهاب هم یه دست کت و شلوار جدید خیلی شیک خرید واسه عروسی هایی

که به امید خدا پیش رو داریم

 

قربون اون چشمای خوشکلت بشم مامانی

 

بابا شهاب هم بالاخره تونست منو راضی کنه واسه شاینا تبلت بگیره هر چند راضی

نبودم  وهنوز شاینا خیلی کوچیکه اما خوب چکار میشه کرد  هر چقدر توضیح بدی به

بچه بی فایده است

جدیدا میگه سیم کارت بزار توش واسم که این یکیو دیگه محاله

 

امروز رفتم دندونامو جرم گیری کردم خیلی حال داد حس خوبیه

دندونام توی بارداری شاینا خیلی اذیتم کردن

 

۱۴ مهر هم باید برم دندونی رو که توی بارداری خراب شده بود ایمپلنت کنم

 

این روزها پر از استرسم واسه مدرسه رفتن شاینا

خدایا خودت پشت و پناه بچه هامون باش

 

روپوش مدرسشو تحویل گرفتیم صورتی و خوشکل ایشالله توی تنش عکس ازش میزارم

 راستی هفته گذشته رفتیم سینما مدرسه موشها دیدیم که ای کاش نمیرفتیم چون

شاینا از گربه ها خیلی ترسید و همش میگفت بریم خونهدر عوض منو بابا شهاب تا

تونستیم خندیدیم

 

 

 



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 | 22:14 | نویسنده : پریسامامان شاینا |

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 | 16:58 | نویسنده : پریسامامان شاینا |

سلام به روی ماه همتون بالاخره مامان تنبل تصمیم گرفت که آپ کنه

باور کنید چند بار نوشتم اما نشد که بزارم

مهد کودک شاینا گلی هم به سلامتی تمام شد ودخمل ما امسال به امید خدا وارد پیش دبستانی میشه

این مدت درگیر ثبت نام شاینا خانومی بودم وبالاخره ثبت نام تمام شد

جیگر مامان کلاس موسیقی و هوش و خلاقیت میره که هر دو رو خیلی دوست داره

چند روزی با باباجون اینا و خاله ارزو وبچه هاش رفتیم چغاخور  چون شاینا کلاس

 داشت زیاد مشتاق به رفتن نبودم اما بابا شهاب و شاینا اصرار کردن منم با مربی

 های شاینا صحبت کردم اونا هم گفتن مشکلی نیست بعد میتونید زودتر از تایم

بیاریدش کلاس که همینکارو کردم

 

سفر کوتاهی بود اما خیلی خیلی خوش گذشت

 

فقط به خاطر محیط بسته اونجا کمی حوصلمون سر میرفت البته حوصله بابا شهاب

و شاینا و اروین ارین سر نمیرفت چون از صبح تا ظهر که میومدن رستوران توی سالن

ورزش بودن دوباره بعد از غذا میرفتن سالن ورزش بابا شهاب هم توی مسابقات تنیس

اول شد و بهش جایزه کارت هدیه دادن

هوا عالی بود خیلی سرد بود  بابا شهاب اینا همه رفتن توی کوههای برفی اما من به

خاطر شاینا  نرفتم 

 

برگشتن اومدیم از سمت کوهرنگ  کمی خوردنی های محلی خریدیم و برگشتیم به

گرمای طاقت فرسای جنوب

پ ن : مامان نازدونه ها اینم به خاطر شما دوستتون داریم

 

 

 

 



تاريخ : جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 17:13 | نویسنده : پریسامامان شاینا |

نوروز ۱۳۹۳ رو به همه دوستای نازنینمون البته با تاخیر تبریک میگم امیداورم همتون توی سال جدید به همه آرزوهاتون برسید

یه سال دیگه هم با همه خوبی ها بدیهاش گذشت چشم رو هم بزاریم یه سال دیکه هم میگذره

شاینا گلی با قیافه عصبانی سر سفره هفت سین

 

توی عید دوتا عروسی داشتیم که خیلی خوش گذشت

نفس مامان

 

باربی هم همه عروسیا ما رو همراهی کرد

اولین روز مهدکودک بعد از تعطیلات شیطونک صبح زود بیدار شد گفت مامان دیرم شده زودتر بریم دلم واسه خاله ها تنگ شده

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه بیستم فروردین 1393 | 20:21 | نویسنده : پریسامامان شاینا |

سلام به روی گلتون

پنج شنبه شاینا رو بردیم سرزمین عجایب مهزیار ۳ ساعتی بازی کرد

اما بازهم طبق معمول با کلی غر زدن بیرون اومد

همه بازی رو هم که نصف نیمه انجام میده به قول بابا شهاب مامان شاینا اومده بازی کنه خوب مجبورم کار شاینا رو تمام کنم

 

۴-۵تا عروسک برنده شدم و یه عالمه اتیکت .

دیروز یعنی ۲۸ دی ماه هشتمین سالگرد ازدواجمون بود

شام رو رفتیم بیرون خوردیم بعدش هم به پیشنهاد شاینا گلی کیکمون رو بردیم خونه

آقاجون با اونا خوردیم

 

شاینا گلی هم همش میگفت تولد الکیه منه سالگرد ازدواجتون نیست

تولد الکی با شمع الکی  قربونت بشم هووی مامانی

 

اینم کیک خودم پز 

با اثر انگشتهای شاینا خانوم

خوب بگذریم دیگه

کلاسهای آشپزیم به اتمام رسید اما شیرینی پزی هنوز ادامه داره چند وقتی بود که بدنسازی نمیرفتم در حال حاضر کمی سرم خلوت شده و دوباره میرم بدنسازی که خیلی خوبه دوسش دارم

کلاس فست فود هم ثبت نام کردم اما هنوز شروع نشده

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم دی 1392 | 20:13 | نویسنده : پریسامامان شاینا |

سلام  سلام به روی ماه همتون بالاخره یه وقت کوچولو پیدا کردم واسه آپ کردن

همچنان با شاینا و مهد کودک همراهیم

هوا حسابی سرد و لذت بخش شده من عاشق هوای سردم

اما شاینا همش میپرسه کی تابستون میشه

کتاب زبان جدید خیلی شعر داره به نظرم یکمی واسه ۴-۵سال زوده این کتاب اما خوب بچه ها سریع یاد میگیرن

یه روز شاینا امتحان زبان داشت چند روزی رو با هم خیلی تمرین کردیم خیلی استرس داشتم اما به روی خودم نیاوردم .

روز امتحان صدبار زنگ زدم مهد ببینم شاینا چکار کرده که گفتن هنوز نوبتش نشده

ظهر نتونستم تحمل کنم که  با سرویس بیاد خونه رفتم دنبالش مادرا رودیدم که

 مربی داشت بهشون میگفت بچشون خوب بوده ......تا چشمش به من افتاد گفت

شاینا خیلی عالی بود

منم که نزدیک بود پس بیفتم از استرس اصلا فکر نمیکردم اینقدر استرس داشته باشم اونم از الان

فدات شم دختر ماهم امیدوارم همه بچه ها همیشه موفق باشن توی زندگی

فرداش که رفتم مهد مسول مهد گفت مامان شاینا دیروز کلی بهت خندیدیم گفتیم

 وقتی شاینا خواست کنکور بده یه آمبولانس باید بایسته پشت سر مامانش

به خاطر ماه صفر جشن شب یلدا به جمعه ۱۳ دی موکول شده جشنشون رو توی تالار شباهنگ گرفتن که واقعا دستشون درد نکنه همه چیز عالی بود عمو سعید برنامه بادبادک ها رو دعوت کرده بودن.

بچه ها از اول تا آخر جشن مشغول رقص بودن

 

حسابی به بچه ها ومامان باباها خوش گذشت

عکس بسکوییت و کیکی که درست کردم و با خودم بردم جشن .قرار بود مسابقه

 باشه وبهترین انتخاب بشه اما آخرش همینطوری قرعه کشی کردن واز اونجایی که

من آخر شانسم برنده نشدم

البته شاینا گلی هم توی درست کردن بیسکوییت ها کمک کرد.

 



تاريخ : یکشنبه پانزدهم دی 1392 | 18:17 | نویسنده : پریسامامان شاینا |

سلام به همه شما خوبان این رورها همش وقت کم میارم از یه طرف کلاسای خودم که تازگیا شیرینی پزی هم اضاف شده از یه طرف هم مهد شاینا و کلاسهاش که البته از کلاسا ی بعد از ظهر راحت شدم چون خدارو شکر مهدشون این کلاسا رو داره دوشنبه ها هم شاینا گلی تا ساعت ۲ کلاس داره و توی مهد غذا میخوره

از این روزهای خانومی بگم که صبح ها به زور از خواب پا میشه تازگیا هم یاد گرفته دنبال من گریه کنه منم که  اصلا به گریه هاش اهمیت نمیدم و سریع از مهد خارج میشم  اما بعد تماس میگیرم ببینم ساکت شده یانه البنه اینو از بقیه یچه ها یاد گرفته

بارونهای پاییزی این روزها حسابی خوشحالمون کردنهواش حسابی دو نفرست البته با شاینا خانوم

بالاخره هوای تمیز نصیب ما هم شد

تعطیلات خونه بابام بودیم با مامان جون و خاله ها شبها میرفتیم مراسم محرم خونه مامان زن داداشم

 

 



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 | 16:33 | نویسنده : پریسامامان شاینا |

بالاخره گرمای طاقت فرسای تابستان جاشو داد به هوای دل انگیز پاییز البته همچنان کولرها کم و بیش روشنن

این روزها همش وقت کم میاریم صبحها کلاس آشپزی خودم ومهد کودک شاینا گلی از فردا هم که شیرینی پزی شروع میشه چیزی که عاشقشم

بعد از ظهر ها هم کلاس زبان خانومیوپارک رفتن شاینا که اگه نره تا شب مخ منو میخوره

ظهر ها که از کلاس میام خونه غذای جدید همون روزو میارم که تا الان بابا شهاب و شاینا خوششون اومده

ازمهد کودک شاینا تا الان خداروشکر خیلی راضیم برخوردشون با بچه ها خیلی خوبه

خدا کنه تا آخرش همینطوری باشه

مهم اینه که شاینا خیلی راضیه البته صبحها با دردسر بیدار میشه

چون خانومی ظهر میخوابه و شب تا ۱۱-۱۲ بیداره



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 | 14:2 | نویسنده : پریسامامان شاینا |

روز اول مهر دختر نازم راهی مهد کودک شد البته با کلی غر زدن از خواب پا شد چون عادت داره تا لنگ ظهر بخوابه اما همین که رسیدیم مهد قیافش عوض شد

 

وحسابی خوشحال و خندون شد قربونت برم الهی توی مهد واسشون اسفند دود دادن و از زیر قران رد شدن ورفتن توی کلاس منم با دلی پر از استرس اومدم

بیرون اما نتونستم بیام خونه خیلی دلم واسه جوجم تنگ شد. همون روز رفتم کلاس آشپزی و شیرینی پزی ثبت نام کردم که حداقل یه مدت سرم گرم باشه

بعدش هم یه فکرای دیگه ای در سر دارم که باید عملیشون کنم اگه خدا بخواد

ساعت یازده و نیم رفتم دنبال دخمل بلا که حسابی شاد و خندون بود خدا کنه تا آخرش همینطوری راضی باشه.

ظهرها که میشه از خستگی بیهوش میشه باید به زور از خواب بیدارش کنم که شب بتونه زود بخوابه کلا ساعتهای خوابش اگه خدا بخواد داره تنظیم میشه

 

 



تاريخ : سه شنبه دوم مهر 1392 | 18:22 | نویسنده : پریسامامان شاینا |

هفته گذشته بابا شهاب تهران کار داشت ما هم تصمیم گرفتیم باهاش بریم سه شنبه ساعت ۴:۳۰ صبح حرکت کردیم حدود ۱۲ توی قم توقف کردیم جاده ها وحشتناک شلوغ بودن شاینا همش میگفت چرا با ماشین اومدیم باید با هواپیما میرفتیم ناهار خوردیم بعد دوباره راه افتادیم از قبل هتل رزرو کرده بودیم

اما صد در صد بهمون قول نداده بودن چون همه هتلا تقریبا پر بودن اما توی تهران دیگه باهامون تماس گرفتن وخیالمون رو راحت کردن

 

هر مرکز خریدی که میرفتیم شاینا توی پارک بود طبق معمول منم تنهایی پاساژ گردی 

واسه شاینا چند جفت  کفش و لباس از تیراژه و بهار  و والبته از منیریه یه دست گرم کن صورتی خریدم بابا شهاب هم از اسپورت فروشی های منیریه واسه خودش کلی خرید کرد

اما واسه خودم تقریبا هیچی نخریدم یعنی کلا چیز خاصی چشممو نگرفت

کار بابا شهاب پنج شنبه تمام شد  گفت جمعه بریم اصفهان از اونور بریم شهرکرد و کوهرنگ که من مخالفت کردم آخه جاده ها وحشتناک بودن بابا شهاب هم که عشق سرعت

واسه همین بر گشتیم اهواز

دوربینمون مشکل پیدا کرده نمیتونم عکسها رو بزارم باید برم نمایندگی اگه درست شد عکس اضاف میکنم

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 | 14:15 | نویسنده : پریسامامان شاینا |
  • قالب میهن بلاگ
  • قالب بلاگ اسکای