X
تبلیغات
Daisypath Happy Birthday tickers شاینا نفس مامان وبابا

نوروز ۱۳۹۳ رو به همه دوستای نازنینمون البته با تاخیر تبریک میگم امیداورم همتون توی سال جدید به همه آرزوهاتون برسید

یه سال دیگه هم با همه خوبی ها بدیهاش گذشت چشم رو هم بزاریم یه سال دیکه هم میگذره

شاینا گلی با قیافه عصبانی سر سفره هفت سین

 

توی عید دوتا عروسی داشتیم که خیلی خوش گذشت

نفس مامان

 

باربی هم همه عروسیا ما رو همراهی کرد

اولین روز مهدکودک بعد از تعطیلات شیطونک صبح زود بیدار شد گفت مامان دیرم شده زودتر بریم دلم واسه خاله ها تنگ شده

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه بیستم فروردین 1393 | 20:21 | نویسنده : پریسامامان شاینا |

سلام به روی گلتون

پنج شنبه شاینا رو بردیم سرزمین عجایب مهزیار ۳ ساعتی بازی کرد

اما بازهم طبق معمول با کلی غر زدن بیرون اومد

همه بازی رو هم که نصف نیمه انجام میده به قول بابا شهاب مامان شاینا اومده بازی کنه خوب مجبورم کار شاینا رو تمام کنم

 

۴-۵تا عروسک برنده شدم و یه عالمه اتیکت .

دیروز یعنی ۲۸ دی ماه هشتمین سالگرد ازدواجمون بود

شام رو رفتیم بیرون خوردیم بعدش هم به پیشنهاد شاینا گلی کیکمون رو بردیم خونه

آقاجون با اونا خوردیم

 

شاینا گلی هم همش میگفت تولد الکیه منه سالگرد ازدواجتون نیست

تولد الکی با شمع الکی  قربونت بشم هووی مامانی

 

اینم کیک خودم پز 

با اثر انگشتهای شاینا خانوم

خوب بگذریم دیگه

کلاسهای آشپزیم به اتمام رسید اما شیرینی پزی هنوز ادامه داره چند وقتی بود که بدنسازی نمیرفتم در حال حاضر کمی سرم خلوت شده و دوباره میرم بدنسازی که خیلی خوبه دوسش دارم

کلاس فست فود هم ثبت نام کردم اما هنوز شروع نشده

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و نهم دی 1392 | 20:13 | نویسنده : پریسامامان شاینا |

سلام  سلام به روی ماه همتون بالاخره یه وقت کوچولو پیدا کردم واسه آپ کردن

همچنان با شاینا و مهد کودک همراهیم

هوا حسابی سرد و لذت بخش شده من عاشق هوای سردم

اما شاینا همش میپرسه کی تابستون میشه

کتاب زبان جدید خیلی شعر داره به نظرم یکمی واسه ۴-۵سال زوده این کتاب اما خوب بچه ها سریع یاد میگیرن

یه روز شاینا امتحان زبان داشت چند روزی رو با هم خیلی تمرین کردیم خیلی استرس داشتم اما به روی خودم نیاوردم .

روز امتحان صدبار زنگ زدم مهد ببینم شاینا چکار کرده که گفتن هنوز نوبتش نشده

ظهر نتونستم تحمل کنم که  با سرویس بیاد خونه رفتم دنبالش مادرا رودیدم که

 مربی داشت بهشون میگفت بچشون خوب بوده ......تا چشمش به من افتاد گفت

شاینا خیلی عالی بود

منم که نزدیک بود پس بیفتم از استرس اصلا فکر نمیکردم اینقدر استرس داشته باشم اونم از الان

فدات شم دختر ماهم امیدوارم همه بچه ها همیشه موفق باشن توی زندگی

فرداش که رفتم مهد مسول مهد گفت مامان شاینا دیروز کلی بهت خندیدیم گفتیم

 وقتی شاینا خواست کنکور بده یه آمبولانس باید بایسته پشت سر مامانش

به خاطر ماه صفر جشن شب یلدا به جمعه ۱۳ دی موکول شده جشنشون رو توی تالار شباهنگ گرفتن که واقعا دستشون درد نکنه همه چیز عالی بود عمو سعید برنامه بادبادک ها رو دعوت کرده بودن.

بچه ها از اول تا آخر جشن مشغول رقص بودن

 

حسابی به بچه ها ومامان باباها خوش گذشت

عکس بسکوییت و کیکی که درست کردم و با خودم بردم جشن .قرار بود مسابقه

 باشه وبهترین انتخاب بشه اما آخرش همینطوری قرعه کشی کردن واز اونجایی که

من آخر شانسم برنده نشدم

البته شاینا گلی هم توی درست کردن بیسکوییت ها کمک کرد.

 



تاريخ : یکشنبه پانزدهم دی 1392 | 18:17 | نویسنده : پریسامامان شاینا |

سلام به همه شما خوبان این رورها همش وقت کم میارم از یه طرف کلاسای خودم که تازگیا شیرینی پزی هم اضاف شده از یه طرف هم مهد شاینا و کلاسهاش که البته از کلاسا ی بعد از ظهر راحت شدم چون خدارو شکر مهدشون این کلاسا رو داره دوشنبه ها هم شاینا گلی تا ساعت ۲ کلاس داره و توی مهد غذا میخوره

از این روزهای خانومی بگم که صبح ها به زور از خواب پا میشه تازگیا هم یاد گرفته دنبال من گریه کنه منم که  اصلا به گریه هاش اهمیت نمیدم و سریع از مهد خارج میشم  اما بعد تماس میگیرم ببینم ساکت شده یانه البنه اینو از بقیه یچه ها یاد گرفته

بارونهای پاییزی این روزها حسابی خوشحالمون کردنهواش حسابی دو نفرست البته با شاینا خانوم

بالاخره هوای تمیز نصیب ما هم شد

تعطیلات خونه بابام بودیم با مامان جون و خاله ها شبها میرفتیم مراسم محرم خونه مامان زن داداشم

 

 



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 | 16:33 | نویسنده : پریسامامان شاینا |

بالاخره گرمای طاقت فرسای تابستان جاشو داد به هوای دل انگیز پاییز البته همچنان کولرها کم و بیش روشنن

این روزها همش وقت کم میاریم صبحها کلاس آشپزی خودم ومهد کودک شاینا گلی از فردا هم که شیرینی پزی شروع میشه چیزی که عاشقشم

بعد از ظهر ها هم کلاس زبان خانومیوپارک رفتن شاینا که اگه نره تا شب مخ منو میخوره

ظهر ها که از کلاس میام خونه غذای جدید همون روزو میارم که تا الان بابا شهاب و شاینا خوششون اومده

ازمهد کودک شاینا تا الان خداروشکر خیلی راضیم برخوردشون با بچه ها خیلی خوبه

خدا کنه تا آخرش همینطوری باشه

مهم اینه که شاینا خیلی راضیه البته صبحها با دردسر بیدار میشه

چون خانومی ظهر میخوابه و شب تا ۱۱-۱۲ بیداره



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 | 14:2 | نویسنده : پریسامامان شاینا |

روز اول مهر دختر نازم راهی مهد کودک شد البته با کلی غر زدن از خواب پا شد چون عادت داره تا لنگ ظهر بخوابه اما همین که رسیدیم مهد قیافش عوض شد

 

وحسابی خوشحال و خندون شد قربونت برم الهی توی مهد واسشون اسفند دود دادن و از زیر قران رد شدن ورفتن توی کلاس منم با دلی پر از استرس اومدم

بیرون اما نتونستم بیام خونه خیلی دلم واسه جوجم تنگ شد. همون روز رفتم کلاس آشپزی و شیرینی پزی ثبت نام کردم که حداقل یه مدت سرم گرم باشه

بعدش هم یه فکرای دیگه ای در سر دارم که باید عملیشون کنم اگه خدا بخواد

ساعت یازده و نیم رفتم دنبال دخمل بلا که حسابی شاد و خندون بود خدا کنه تا آخرش همینطوری راضی باشه.

ظهرها که میشه از خستگی بیهوش میشه باید به زور از خواب بیدارش کنم که شب بتونه زود بخوابه کلا ساعتهای خوابش اگه خدا بخواد داره تنظیم میشه

 

 



تاريخ : سه شنبه دوم مهر 1392 | 18:22 | نویسنده : پریسامامان شاینا |

هفته گذشته بابا شهاب تهران کار داشت ما هم تصمیم گرفتیم باهاش بریم سه شنبه ساعت ۴:۳۰ صبح حرکت کردیم حدود ۱۲ توی قم توقف کردیم جاده ها وحشتناک شلوغ بودن شاینا همش میگفت چرا با ماشین اومدیم باید با هواپیما میرفتیم ناهار خوردیم بعد دوباره راه افتادیم از قبل هتل رزرو کرده بودیم

اما صد در صد بهمون قول نداده بودن چون همه هتلا تقریبا پر بودن اما توی تهران دیگه باهامون تماس گرفتن وخیالمون رو راحت کردن

 

هر مرکز خریدی که میرفتیم شاینا توی پارک بود طبق معمول منم تنهایی پاساژ گردی 

واسه شاینا چند جفت  کفش و لباس از تیراژه و بهار  و والبته از منیریه یه دست گرم کن صورتی خریدم بابا شهاب هم از اسپورت فروشی های منیریه واسه خودش کلی خرید کرد

اما واسه خودم تقریبا هیچی نخریدم یعنی کلا چیز خاصی چشممو نگرفت

کار بابا شهاب پنج شنبه تمام شد  گفت جمعه بریم اصفهان از اونور بریم شهرکرد و کوهرنگ که من مخالفت کردم آخه جاده ها وحشتناک بودن بابا شهاب هم که عشق سرعت

واسه همین بر گشتیم اهواز

دوربینمون مشکل پیدا کرده نمیتونم عکسها رو بزارم باید برم نمایندگی اگه درست شد عکس اضاف میکنم

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 | 14:15 | نویسنده : پریسامامان شاینا |

روز دختر رو به همه دخترای گلمون تبریک میگم امیدوارم همیشه توی زندگیشون موفق باشن

شاینا جونم روزت مبارک نفس مامان

وقتی دیر به دیر آپ کنیم نتیجه میشه این که نمیدونی از کجا باید شروع کنی

هفته گذشته مهد کودک جشن داشت که ما رو هم دعوت کرده بودن البته بیشتر به خاطر آشنایی بچه ها با مربی ها بود ساعت ۹ صبح منو شاینا با هم رفتیم اول یه نیم ساعتی رو توی حیاط بچه ها بازی کردن بعد که دیگه هوا رو به گرم شدن رفت اعلام کردن که بچه ها بیان تو و مامانا  برن ساعت ۱۲ بیان دنبال بچه ها شاینا هم که اولین بار مهد میره با تعجب بچه هایی رو که گریه میکردن نگاه میکرد همش از من میپرسید اینا چراگریه میکنن منم بهش گفتم دوست دارن ماماناشون هم باهاشون بیان مهد اما نمیشه اونم گفت مامان تو با من نیای داخل مگه من بچه ام سریع غیبش زد و رفت داخل مهد منم یه چند دقیقه ای ایستادم گفتم شاید اونم مثل خیلیا نتونه تحمل کنه اما امان از دست این وروجک که هموم ساعت ۱۲ هم که اومدم گفت چقدر زود اومدی

 

صورت بچه ها رو نقاشی کرده بودن و عکاس ازشون عکس گرفته بود نقاشی کشیده بودن و گل بازی کرده بودن .....خلاصه به شاینا گلی خیلی خوش گذشته بود امیدوارم که تا آخرش همینطوری پیش بره

ترم دو کلاس زبان هم تمام شده و کلاس نقاشی فقط دوجلسه دیگه داره با مهدشون صحبت کردم راجع به کلاسا گفتن خودمون اینا کلاسا رو فوق برنامه بعد از ظهرها داریم اگه دوست داشتین میتونین بیاریدشون همینجا

 



تاريخ : شنبه شانزدهم شهریور 1392 | 13:31 | نویسنده : پریسامامان شاینا |

اميدوارم طاعات و عبادات همگي مورد مقبول درگاه حق قرار گرفته باشه

خرگوش مامان در تئاتر شنل قرمزی البته مربوط میشه به ماه گذشته

ترم دوم کلاس زبان شاينا هم شروع شده کلاس شطرنج تمام شد اما چون اصلا از محيطش راضي نبود ديگه اونجا نميبرمش

اما کلاس نقاشي رو دوباره ادامه میدیم  و شاینا  خيلي دوست داره

چند وقت پيش رفتيم ماهشهر خونه بابا جون خاله پرستو و مامان جون واسه تولد شاينا لباس خريدن خاله آرزو هم بهش پول داد

مامان جون ( مامان بابا شهاب) هم يه ساعت ديواري عروسکي و عمه شهره وعمه شيما هم يه جعبه کارت بازي که آموزش ساعته

عمه پروين هم يه عروسک خوشگل موزيکال آورد واسه شاينا

 

ارميا جيگر هم با عمه شکوفه و عمو شهروز اومدن خونمون شاينا هم تا تونست با ارميا بازي کرد   و يه کادوي خوشگل ست عروسک و لباس باربي آوردن واسه شاينا

يه شب دعوت بوديم خونه عمه شيدا واسه افطار بچه ها حسابي بهشون خوش گذشت وروجکها ديگه بزرگ شدن و خيلي خوب با هم کنار ميان

کاریکاتور جیگر مامان

اينم کادوي صورتي من و بابا شهاب که شاينا چند ماه چشم انتظارش بود

 

شب اول احيا رو بابا همسايه عزيزمون مامان مهديه و مصطفي(دوستهاي محبوب و دوست داشتني شاينا) رفتيم مصلا و شب خوبي رو گذرونديم

اما دوشب بعدي رو قسمت نشد که بريم چون يه شب شاينا زود خوابيد  شب آخر هم خودم سينوزيتم عود کرد و مجبور شدم آمپول بزنم و توي خونه با تلويزيون احيا بگيرم

خسته شدم هر عکسیو میزارم باز هم میپره
 



تاريخ : جمعه یازدهم مرداد 1392 | 0:22 | نویسنده : پریسامامان شاینا |

 اوایل هفته گذشته بود که یهویی تصمیم گرفتیم بریم مشهد زیارت امام رضا

واسه سه شنبه تونستیم بلیط گیر بیاریم که البته چون ماه مبارک رمضان داشت شروع میشد به راحتی بلیطمون اوکی شد و نذر شاینا گلی بعد از چهار سال و توی تولد چهار سالگی ادا شد.

خدای مهربون به خاطر وجود دختر گلم همیشه ازت سپاسگذارم.

دختر مهربونم امیدوارم همیشه تنت سالم و لبت خندون باشه وباعث افتخار منو بابا شهاب بشی دوست داریم یه عالمه

سه شنبه شب ساعت ۱۰:۳۰ پرواز داشتیم حدود ساعت ۱:۰۰ نیمه شب بود که رسیدیم هتل چمدونا رو گذاشتیم و رفتیم حرم تا ساعت ۳:۳۰ توی حرم بودیم حال و هوام حسابی عوض شد چقدر موقع زیارت آدم سبک میشه

 

شاینا هم تا تونست توی حیاط حرم بدو بدو کرد

ظهرا که شاینا میخوابید خودم تنها میرفتم حرم واسه نماز خوندن خیلی خیلی دعا کردم واسه همه عزیزانم واسه همه دوستان همه اونایی که توی ذهنم بودن رو دعا کردم همه مریضا  مخصوصاپدر رزگل با اینکه اصلا با وبلاگش آشنایی نداشتم از طریق وبلاگ هستی جون فهمیدم که مریضه از خدا خواستم توی این شبهای عزیز با نشون دادن یه معجزه به خانوادش حالش رو خوب خوب کنه (الهی آمین) ایشالله که مورد قبول قرار گرفته باشه

۲۰ تیر یعنی روز تولد شاینا گلی رفتیم الماس شرق شاینا وباباش ۳-۴ ساعتی رو توی سرزمین عجایب گذروندن منم توی مرکز خرید چرخیدم وکمی سوغاتی خریدم .

 

 

خیلی خسته شدم زنگ زدم بهشون که زودتر بیان وقتی اومدن شاینا مثل همیشه شاکی بود بابا شهاب گفت تمام بازیها رو بدوم استثنا انجام دادن اما شاینا خانوم گفت اصلا من بازی نکردم .

یه کاریکاتور هم توی سرزمین عجایب از شاینا کشیدن که خیلی با مزه بود بعدا عکسشو میزارم

 

 

همونجا رفتیم بوف پیتزا خوردیم وبرگشتیم هتل دوباره نیمه شب رفتیم حرم واسه زیارت

یه روز رو هم رفتیم مرکز خرید پروما خود مشهدیا میگفتن گرون ترین مرکز خرید مشهد اما به نظر من از اهواز که خیلی ارزونتر بودن

توی پروما هم شاینا و باباشهاب رفتن پارک دوباره من تنهایی به گشت و گذار ادامه دادم پدر و دختر اومده بودن پارک گردی

جمعه رو رفتیم شاندیز که خیلی خیلی خسته شدیم هوا خیلی گرم بود درسته به گرمیه اهواز نیست اما آفتاب خیلی اذیت میکرد.

نادر شاه رو هم رفتیم خیلی جالب و دیدنی بود شاینا از ماکتای مشاهیر جهان ترسید و حاضر نشد باهاشون عکس بگیره همش میگفت اینا چین دیگه چه زشتن

 

شنبه بعد ظهر هم پروازمون ساعت ۱۷:۳۰ بعد از ظهر بود شاینا هم حسابی خوابش میومد همش در حال غر زدن بود که چرا پرواز نمیکنیم منم بهش گفتم از آقای مهماندار بپرس مهماندار که صدامونو شنید اومد جلو گفت ظاهرا یه خانوم کوچولویی سوال داره شاینا هم خجالت زده دستشو به طرف من کشید که مامانم سوال داره

چند روزی که مشهد بودیم نتونستم روزه بگیرم اما اگه خدا قبول کنه از امروز میخوام روزه بگیرم

آقاجون و مامان جون و عمه شهره هم امروز بعد از ظهر اومدن خونمون شاینا تا تونست با آقاجون و عمه شهره بازی کردن آخر سر هم طبق معمول رفت درو محکم گرفت که مهمونامون  نتونن برن خونشون.

 



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392 | 1:46 | نویسنده : پریسامامان شاینا |
  • قالب میهن بلاگ
  • قالب بلاگ اسکای