<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شاینا نفس مامان وبابا</title>
<link>https://shaina88.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 19 Jan 2014 16:43:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>هشتمین سالگرد ازدواج</title>
<link>https://shaina88.blogfa.com/post/116</link>
<description>سلام به روی گلتون پنج شنبه شاینا رو بردیم سرزمین عجایب مهزیار ۳ ساعتی بازی کرد اما بازهم طبق معمول با کلی غر زدن بیرون اومد همه بازی رو هم که نصف نیمه انجام میده به قول بابا شهاب مامان شاینا اومده بازی کنه خوب مجبورم کار شاینا رو تمام کنم ۴-۵تا عروسک برنده شدم و یه عالمه اتیکت . دیروز یعنی ۲۸ دی ماه هشتمین سالگرد ازدواجمون بود شام رو رفتیم بیرون خوردیم بعدش هم به پیشنهاد شاینا گلی کیکمون رو بردیم خونه آقاجون با اونا خوردیم شاینا گلی هم همش میگفت تولد الکیه</description>
<pubDate>Sun, 19 Jan 2014 16:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shaina88</dc:creator>
<guid>shaina88.blogfa.com/post/116</guid>
</item>
<item>
<title>دی ماه 92</title>
<link>https://shaina88.blogfa.com/post/115</link>
<description>سلام سلام به روی ماه همتون بالاخره یه وقت کوچولو پیدا کردم واسه آپ کردن همچنان با شاینا و مهد کودک همراهیم هوا حسابی سرد و لذت بخش شده من عاشق هوای سردم اما شاینا همش میپرسه کی تابستون میشه کتاب زبان جدید خیلی شعر داره به نظرم یکمی واسه ۴-۵سال زوده این کتاب اما خوب بچه ها سریع یاد میگیرن یه روز شاینا امتحان زبان داشت چند روزی رو با هم خیلی تمرین کردیم خیلی استرس داشتم اما به روی خودم نیاوردم . روز امتحان صدبار زنگ زدم مهد ببینم شاینا چکار کرده که گفتن هنوز</description>
<pubDate>Sun, 05 Jan 2014 14:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shaina88</dc:creator>
<guid>shaina88.blogfa.com/post/115</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای عاشورایی</title>
<link>https://shaina88.blogfa.com/post/114</link>
<description>سلام به همه شما خوبان این رورها همش وقت کم میارم از یه طرف کلاسای خودم که تازگیا شیرینی پزی هم اضاف شده از یه طرف هم مهد شاینا و کلاسهاش که البته از کلاسا ی بعد از ظهر راحت شدم چون خدارو شکر مهدشون این کلاسا رو داره دوشنبه ها هم شاینا گلی تا ساعت ۲ کلاس داره و توی مهد غذا میخوره از این روزهای خانومی بگم که صبح ها به زور از خواب پا میشه تازگیا هم یاد گرفته دنبال من گریه کنه منم که اصلا به گریه هاش اهمیت نمیدم و سریع از مهد خارج میشم اما بعد تماس میگیرم</description>
<pubDate>Tue, 19 Nov 2013 13:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shaina88</dc:creator>
<guid>shaina88.blogfa.com/post/114</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای پاییزی </title>
<link>https://shaina88.blogfa.com/post/113</link>
<description>بالاخره گرمای طاقت فرسای تابستان جاشو داد به هوای دل انگیز پاییز البته همچنان کولرها کم و بیش روشنن این روزها همش وقت کم میاریم صبحها کلاس آشپزی خودم ومهد کودک شاینا گلی از فردا هم که شیرینی پزی شروع میشه چیزی که عاشقشم بعد از ظهر ها هم کلاس زبان خانومی وپارک رفتن شاینا که اگه نره تا شب مخ منو میخوره ظهر ها که از کلاس میام خونه غذای جدید همون روزو میارم که تا الان بابا شهاب و شاینا خوششون اومده ازمهد کودک شاینا تا الان خداروشکر خیلی راضیم برخوردشون با بچه</description>
<pubDate>Mon, 14 Oct 2013 10:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shaina88</dc:creator>
<guid>shaina88.blogfa.com/post/113</guid>
</item>
<item>
<title>شروع مهد کودک</title>
<link>https://shaina88.blogfa.com/post/112</link>
<description>روز اول مهر دختر نازم راهی مهد کودک شد البته با کلی غر زدن از خواب پا شد چون عادت داره تا لنگ ظهر بخوابه اما همین که رسیدیم مهد قیافش عوض شد وحسابی خوشحال و خندون شد قربونت برم الهی توی مهد واسشون اسفند دود دادن و از زیر قران رد شدن ورفتن توی کلاس منم با دلی پر از استرس اومدم بیرون اما نتونستم بیام خونه خیلی دلم واسه جوجم تنگ شد. همون روز رفتم کلاس آشپزی و شیرینی پزی ثبت نام کردم که حداقل یه مدت سرم گرم باشه بعدش هم یه فکرای دیگه ای در سر دارم که باید</description>
<pubDate>Tue, 24 Sep 2013 14:52:31 +0330</pubDate>
<dc:creator>shaina88</dc:creator>
<guid>shaina88.blogfa.com/post/112</guid>
</item>
<item>
<title>سفر کوتاه</title>
<link>https://shaina88.blogfa.com/post/110</link>
<description>هفته گذشته بابا شهاب تهران کار داشت ما هم تصمیم گرفتیم باهاش بریم سه شنبه ساعت ۴:۳۰ صبح حرکت کردیم حدود ۱۲ توی قم توقف کردیم جاده ها وحشتناک شلوغ بودن شاینا همش میگفت چرا با ماشین اومدیم باید با هواپیما میرفتیم ناهار خوردیم بعد دوباره راه افتادیم از قبل هتل رزرو کرده بودیم اما صد در صد بهمون قول نداده بودن چون همه هتلا تقریبا پر بودن اما توی تهران دیگه باهامون تماس گرفتن وخیالمون رو راحت کردن هر مرکز خریدی که میرفتیم شاینا توی پارک بود طبق معمول منم تنهایی</description>
<pubDate>Sun, 15 Sep 2013 10:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shaina88</dc:creator>
<guid>shaina88.blogfa.com/post/110</guid>
</item>
<item>
<title>جشن مهد کودک+روز دختر</title>
<link>https://shaina88.blogfa.com/post/105</link>
<description>روز دختر رو به همه دخترای گلمون تبریک میگم امیدوارم همیشه توی زندگیشون موفق باشن شاینا جونم روزت مبارک نفس مامان وقتی دیر به دیر آپ کنیم نتیجه میشه این که نمیدونی از کجا باید شروع کنی هفته گذشته مهد کودک جشن داشت که ما رو هم دعوت کرده بودن البته بیشتر به خاطر آشنایی بچه ها با مربی ها بود ساعت ۹ صبح منو شاینا با هم رفتیم اول یه نیم ساعتی رو توی حیاط بچه ها بازی کردن بعد که دیگه هوا رو به گرم شدن رفت اعلام کردن که بچه ها بیان تو و مامانا برن ساعت ۱۲ بیان</description>
<pubDate>Sat, 07 Sep 2013 10:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shaina88</dc:creator>
<guid>shaina88.blogfa.com/post/105</guid>
</item>
<item>
<title>کلاس زبان و نقاشی </title>
<link>https://shaina88.blogfa.com/post/104</link>
<description>اميدوارم طاعات و عبادات همگي مورد مقبول درگاه حق قرار گرفته باشه خرگوش مامان در تئاتر شنل قرمزی البته مربوط میشه به ماه گذشته ترم دوم کلاس زبان شاينا هم شروع شده کلاس شطرنج تمام شد اما چون اصلا از محيطش راضي نبود ديگه اونجا نميبرمش اما کلاس نقاشي رو دوباره ادامه میدیم و شاینا خيلي دوست داره چند وقت پيش رفتيم ماهشهر خونه بابا جون خاله پرستو و مامان جون واسه تولد شاينا لباس خريدن خاله آرزو هم بهش پول داد مامان جون ( مامان بابا شهاب) هم يه ساعت ديواري عروسکي</description>
<pubDate>Thu, 01 Aug 2013 20:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shaina88</dc:creator>
<guid>shaina88.blogfa.com/post/104</guid>
</item>
<item>
<title>تولد +مشهد</title>
<link>https://shaina88.blogfa.com/post/103</link>
<description>اوایل هفته گذشته بود که یهویی تصمیم گرفتیم بریم مشهد زیارت امام رضا واسه سه شنبه تونستیم بلیط گیر بیاریم که البته چون ماه مبارک رمضان داشت شروع میشد به راحتی بلیطمون اوکی شد و نذر شاینا گلی بعد از چهار سال و توی تولد چهار سالگی ادا شد. خدای مهربون به خاطر وجود دختر گلم همیشه ازت سپاسگذارم . دختر مهربونم امیدوارم همیشه تنت سالم و لبت خندون باشه وباعث افتخار منو بابا شهاب بشی دوست داریم یه عالمه سه شنبه شب ساعت ۱۰:۳۰ پرواز داشتیم حدود ساعت ۱:۰۰ نیمه شب بود</description>
<pubDate>Sun, 14 Jul 2013 22:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shaina88</dc:creator>
<guid>shaina88.blogfa.com/post/103</guid>
</item>
<item>
<title>اتفاق های خوب </title>
<link>https://shaina88.blogfa.com/post/102</link>
<description>توی این مدت اتفاقهای خیلی خوبی افتاد بعد از مدتها روحیه مون عوض شد اولیش نامزدی دایی ایمان بود (داداش عزیزم) که روز دوشنبه مصادف با نیمه شعبان بود خیلی روز خوبی بود با اینکه بی سر و صدا بود اما خوش گذشت امیدوارم خوشبخت بشن. دومیش هم عقد عمه شیما بود که روز جمعه بود که خیلی خیلی خوش گذشت امیدوارم عمه شیما هم خوشبخت بشه و روزهای خوبی رو پیش رو داشته باشه. شاینا گلی خونه ما هم این روزهای گرم و طاقت فرسا رو با کلاس زبان و شطرنج میگذرونه استاد زبان حسابی از</description>
<pubDate>Mon, 01 Jul 2013 13:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shaina88</dc:creator>
<guid>shaina88.blogfa.com/post/102</guid>
</item>
</channel>
</rss>
