بعد از حدود يک ماه امشب که شاینا گلی زود خوابیده (منظور از زود خوابیدن ۱۲:۳۰نیمه شب) وقت کردم که وبلاگشو آپ کنم صبحها که شاينا بيداره نميشه بشينم پا ي کامپيوتر  ميگه بيا مار و پله بازي کنيم يا شطرنج از صبح تا شب صد بار باهاش بازي ميکنم وقتي شش ميارم  و بايد جايزشو بزنم ميگه اگه بابا شهاب بود الان نميذاشتم جايزه بزنه اونم قبول ميکرد اما تو همش جایزشو میزنی 

جیگر مامان

تقریبا ۱۰ روز پیش بابا جون و مامان جون و خاله پرستو مانیا جونم اومده خونمون یه شب موندن و فردا شبش رفتن شب بچه ها رو بردیم شهر بازی که حسابی بهشون خوش گذشت مخصوصا به جیگر خاله که چون هنوز دو سالش تا الان شهر بازی نرفته بود اولش کمی با ترس بود اما سوار که میشدن شاینا محکم میگرفتش اونم حسابی لذت میبرد

اینم یه عکس از مانیا گلی نفس خاله


                         


 بعد از ظهر ها هم يا بيرونيم يا تا نصفه شب کامپيوتر در خدمت بابا شهابه ميگه واست لپ تاب بخرم اما خودم قبول نکردم چون ميدونم  چشمهاي شاينا
روز به روز ضعيف تر ميشه


چند روز گذشته بابا شهاب و شاينا با هم رفتن تئاتر شير در ترافيک که ظاهرا اولش جوجه مون خوشش نيومده اما بعد ش به زور  از سالن تئاتربیرون اومده

از صبح تا شب با پرشین تون


از کلاس زبان شاينا با هامون تماس گرفتن گفتن از فردا کلاسشون شروع ميشه که خانومي حسابي خوشحال شد
توي آشپزخونه مشغول آشپزي بود که شاينا اومد گفت مامان ميگم شماره خدا چنده گفتم واسه چي ميخواي

گفت ميخوام بهش بگم من بچه خوبي ام ديگه وسايلمو توي خونه پرت نميکنم لطفا اسباب بازي هامو بيار پايين

 خداي مهربوم هم  حرف شاينا رو شنيد و سبدهاي اسباب بازي پايين اومدن


اما بعد از چند ساعت دوباره کارهاي قبل تکرار شدن


دوباره شب موقع خواب گفت مامان شماره خدا رو بهم نداديا گفتم باز چي ميخواي نفس مامان گفت ميخوام بهش بگم توي

 دل مامانم ني ني نذاره چون من اصلا ني ني دوست ندارم  باشه عزيزم خودم بهش ميگم نذاره


چند روزي ميشه که مادر بزرگ مهربون و دوست داشتني بابا شهاب حالش مساعد نيست و توي بيمارستان

اميدوارم هر چه زودتر حالش خوب بشه

هر چقدر تلاش میکنم نمیتونم عکسها رو آپلودکنم سایتی که همیشه عکس آپلود میکنم قاطی کرده

باید یه سایت جدید پیدا کنم دیگه هنگ کردم

فعلا بای