اوایل هفته گذشته بود که یهویی تصمیم گرفتیم بریم مشهد زیارت امام رضا
واسه سه شنبه تونستیم بلیط گیر بیاریم که البته چون ماه مبارک رمضان داشت شروع میشد به راحتی بلیطمون اوکی شد
و نذر شاینا گلی بعد از چهار سال و توی تولد چهار سالگی ادا شد. 
خدای مهربون به خاطر وجود دختر گلم همیشه ازت سپاسگذارم
.
دختر مهربونم امیدوارم همیشه تنت سالم و لبت خندون باشه وباعث افتخار منو بابا شهاب بشی دوست داریم یه عالمه 
سه شنبه شب ساعت ۱۰:۳۰ پرواز داشتیم حدود ساعت ۱:۰۰ نیمه شب بود که رسیدیم هتل چمدونا رو گذاشتیم و رفتیم حرم تا ساعت ۳:۳۰ توی حرم بودیم حال و هوام حسابی عوض شد چقدر موقع زیارت آدم سبک میشه
شاینا هم تا تونست توی حیاط حرم بدو بدو کرد

ظهرا که شاینا میخوابید خودم تنها میرفتم حرم واسه نماز خوندن خیلی خیلی دعا کردم واسه همه عزیزانم واسه همه دوستان همه اونایی که توی ذهنم بودن رو دعا کردم همه مریضا مخصوصاپدر رزگل با اینکه اصلا با وبلاگش آشنایی نداشتم از طریق وبلاگ هستی جون فهمیدم که مریضه از خدا خواستم توی این شبهای عزیز با نشون دادن یه معجزه به خانوادش حالش رو خوب خوب کنه (الهی آمین)
ایشالله که مورد قبول قرار گرفته باشه
۲۰ تیر یعنی روز تولد شاینا گلی
رفتیم الماس شرق شاینا وباباش ۳-۴ ساعتی رو توی سرزمین عجایب گذروندن
منم توی مرکز خرید چرخیدم وکمی سوغاتی خریدم .
خیلی خسته شدم زنگ زدم بهشون که زودتر بیان وقتی اومدن شاینا مثل همیشه شاکی بود
بابا شهاب گفت تمام بازیها رو بدوم استثنا انجام دادن اما شاینا خانوم گفت اصلا من بازی نکردم .
یه کاریکاتور هم توی سرزمین عجایب از شاینا کشیدن که خیلی با مزه بود بعدا عکسشو میزارم



همونجا رفتیم بوف پیتزا خوردیم وبرگشتیم هتل
دوباره نیمه شب رفتیم حرم واسه زیارت
یه روز رو هم رفتیم مرکز خرید پروما خود مشهدیا میگفتن گرون ترین مرکز خرید مشهد اما به نظر من از اهواز که خیلی ارزونتر بودن
توی پروما هم شاینا و باباشهاب رفتن پارک دوباره من تنهایی به گشت و گذار ادامه دادم
پدر و دختر اومده بودن پارک گردی 

جمعه رو رفتیم شاندیز که خیلی خیلی خسته شدیم
هوا خیلی گرم بود درسته به گرمیه اهواز نیست اما آفتاب خیلی اذیت میکرد.
نادر شاه رو هم رفتیم خیلی جالب و دیدنی بود شاینا از ماکتای مشاهیر جهان ترسید و حاضر نشد باهاشون عکس بگیره همش میگفت اینا چین دیگه چه زشتن
شنبه بعد ظهر هم پروازمون ساعت ۱۷:۳۰ بعد از ظهر بود شاینا هم حسابی خوابش میومد همش در حال غر زدن بود
که چرا پرواز نمیکنیم منم بهش گفتم از آقای مهماندار بپرس مهماندار که صدامونو شنید اومد جلو گفت ظاهرا یه خانوم کوچولویی سوال داره شاینا هم خجالت زده
دستشو به طرف من کشید که مامانم سوال داره
چند روزی که مشهد بودیم نتونستم روزه بگیرم اما اگه خدا قبول کنه از امروز میخوام روزه بگیرم 
آقاجون و مامان جون و عمه شهره هم امروز بعد از ظهر اومدن خونمون شاینا تا تونست با آقاجون و عمه شهره بازی کردن آخر سر هم طبق معمول رفت درو محکم گرفت که مهمونامون نتونن برن خونشون.