شروع مهد کودک
روز اول مهر دختر نازم راهی مهد کودک شد
البته با کلی غر زدن از خواب پا شد
چون عادت داره تا لنگ ظهر بخوابه اما همین که رسیدیم مهد قیافش عوض شد
وحسابی خوشحال و خندون شد
قربونت برم الهی
توی مهد واسشون اسفند دود دادن و از زیر قران رد شدن
ورفتن توی کلاس منم با دلی پر از استرس اومدم
بیرون
اما نتونستم بیام خونه خیلی دلم واسه جوجم تنگ شد.
همون روز رفتم کلاس آشپزی و شیرینی پزی ثبت نام کردم
که حداقل یه مدت سرم گرم باشه ![]()
بعدش هم یه فکرای دیگه ای در سر دارم که باید عملیشون کنم اگه خدا بخواد![]()
ساعت یازده و نیم رفتم دنبال دخمل بلا که حسابی شاد و خندون بود خدا کنه تا آخرش همینطوری راضی باشه. ![]()
ظهرها که میشه از خستگی بیهوش میشه باید به زور از خواب بیدارش کنم که شب بتونه زود بخوابه کلا ساعتهای خوابش اگه خدا بخواد داره تنظیم میشه![]()
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ ساعت 18:22 توسط پریسامامان شاینا
|
اینجا خونه عشق من وبابا شهابه یعنی خونه شاینا گلی نفس مامان وبابا من مینویسم دختر نازم تا برای تو همیشه یادگاری باقی بمونه امیدوارم روزی برسه که خودتو عشق کوچولوی من با دستهای خودت بنویسی من و بابایی دیوانه وار عاشقت هستیم