امروز خاله معصومه(دوست مامان پریسا) اومده بود خونمون شاینا اولش یه کمی خجالت می کشید اما بعد باهاش سریع دختر خاله شد اول گوشیشو گرفت بعد دست کرد توی کیفش من هم هی بهش می گفتم شاینا مامان جون زشت دست کنی توی کیف کسی اما چون خاله معصومه بهش می خندید اون هم به کارش ادامه می داد. بعد با هم رفتیم کیانپارس طبق معمول نازناز مامی رفت روی پله برقی بازار مرکزی ول کن هم نبود تا ما خرید می کردیم شاینا و بابا شهاب مشغول پله برقی بودن خلاصه به شاینا خیلی خوش گذشتآخر شب هر چقدر به خاله اصرار کردیم بیا بریم خونه راضی نشد گفت باید برم خونه عموم صبح زود باید برم آبادان آخه خونشون آبادانوقتی خاله رو پیاده کردیم شاینا کلی دنبالش گریه کرد طفلی دخترم تازه بهش عادت کرده بوفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازد