سلام به همه خاله ها و نی نی هاشون ۵شنبه وجمعه قبل بازهم رفتیم ماهشهر خونه بابا جون طبق معمول نفس مامان توی ماشین همش خواب بود وقتی رسیدیم در خونه بابا جون از خواب بیدارش کردیم با تعجب بیرون نگاه کرد یهو آروین وآرین ودید که در خونه بابا جون ایستادن اینقدر جیغ زدو خوشحالی کرد که فقط کم مونده بود خودش واز پنجره ماشین پرت کنه بیرونپشت سرهم داد میزد آین آخه زندگی مامان یاد گرفته که بگه آرین البته به زبون خودش دیروز آروین در حال نوشتن درسهاش بود که شاینا خانوم رفت وخط کشید توی تمام برگه هاش آروین شانس آورد که با مداد خط کشید وگرنه باید از اول می نوشت بیچاره یک ساعت فقط داشت برگه هاشو پاک می کرد. Reading a Bookبابا شهاب مجبور شد روزنا مه هاشو بده به خانوم تا نقاشی کنه که دیگه سراغ آروین نره

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز