تئاتر خاله خرس مهربون و روباه مکار
امروز بعد از ظهر رفتیم تئاتر خاله خرس مهربون و روباه مکار
از دیشب که بابا شهاب به شاینا گفت میخوام ببرمت خرس مهربون حسابی دیوونمون کرد![]()
دیگه اصلا نمیشه به شاینا قولی داد و انجامش نداد مگه صبر و تحمل داره![]()
ظهر بابا شهاب خسته بود میخواست بخوابه هر چند دقیقه ای یه بار شاینا میرفت بالای سرش
پاشو دیگه بریم خرس مهربون![]()
ساعت ۱۸:۳۰ بودیک که راه افتادیم به سمت تالار آفتاب تئاتر ساعت ۱۹ شروع شد.
به خاطر اینکه شاینا بتونه روی صندلیه خودش بشینه رفتیم ردیف جلو نشستیم خانومی هم از اول تا آخر فقط در حال خوردن بود فقط شعر که میخوندن قر میداد
فکر کنم بازیگرای تئاتر هم متوجه قر دادنش شدن چون آخر سر روباه و میمون اومدن پایین لپشو کشیدن اونم حسابی کیف کرد تا همین الان که داشتم میخوابوندمش واسم تعریف میکرد که. دوباه لپمو کشید.![]()
با رفتن به تئاتر یادم افتاد به دوران مدرسه که همیشه موقع مراسم جشن تئاتر اجرا میکردیم یادش بخیر...........
اینم خرگوش کوچولو مامان



اینجا خونه عشق من وبابا شهابه یعنی خونه شاینا گلی نفس مامان وبابا من مینویسم دختر نازم تا برای تو همیشه یادگاری باقی بمونه امیدوارم روزی برسه که خودتو عشق کوچولوی من با دستهای خودت بنویسی من و بابایی دیوانه وار عاشقت هستیم