روزهای بارونی
بالاخره بعد از چند روز که حسابی سرم شلوغ بود تونستم بیام آپ کنم البته با هزارتا کلک تونستم شاینا رو بخوابونم. ![]()
این روزها هوا واقعا عالیه بارونهای زیبای پاییزی حسابی خوشحالمون کرد.![]()
سه شنبه هفته گذشته مامان جون (مامان خودم )راهیه کربلا شد ناگفته نماند که با مخالفت همه ما هم بازم مامان جون کار خودش کرد آخه از بس توی تلوزیون جنگ رو نشون میدن آدم وحشت میکنه خدارو شکر مامان جون میگه اصلا خبری نیست ایشالله که به سلامتی برگرده ماهم از نگرانی در بیاره![]()
همون روز که مامان جون رفت عروسیه پسر عمه بابا شهاب بود
چون ساعت حرکتشون نصف شب بود گفت هیچ کس نمیخواد بیاد همراهم البته خالم هم باهاش رفت واسه همین حتی بابام هم اومد عروسی.![]()
توی عروسی هم شاینا اولش با ارمیا حسابی مشغول بود چون چند وقتی هم ندیده بودش حسابی خوشحال بود.![]()
آخر شب هم توی بغلم خوابید یه دو ساعتی رو خوابید وحسابی منو از کت وکول انداخت.![]()
بعد از عروسی باباجون نرفت ماهشهر چون نوبت دکتر داشت اما فرداشبش با هم رفتیم ماهشهر که حداقل آخر هفته پیششون باشیم که تنها نباشن. ![]()
یه روز دختر خالم به خاطر اینکه مامانم نبود بابام اینا رو دعوت کرد که ما هم باهاشون رفتیم کنار خونشون یه پارک هست که شاینا حسابی اونجا بهش خوش گذشت اینقدر بازی کرد که توی مسیر برگشت خوابش برد.![]()
سه شنبه اگه خدا بخواد مامان جون برمیگرده که احتمالا ما نمیتونیم بریم پیشواز اما حتما آخره هفته واسه گرفتن سوغاتی میریم خونشون![]()



اینجا خونه عشق من وبابا شهابه یعنی خونه شاینا گلی نفس مامان وبابا من مینویسم دختر نازم تا برای تو همیشه یادگاری باقی بمونه امیدوارم روزی برسه که خودتو عشق کوچولوی من با دستهای خودت بنویسی من و بابایی دیوانه وار عاشقت هستیم