تولد قند عسل
جمعه ۱۱ آذر تولد ارمیا جیگر بود عزیزدل دایی و زن دایی بود تولدت هزاران بار مبارک باد.![]()

به خاطر سرماخوردگیمون من وشاینا با بابا شهاب نرفتیم خونشون تا بابا شهاب رفت کادوی ارمیا رو بهش بده شاینا کلی گریه زاری کرد منم بهش قول دادم وقتی خوب شد یه روز ببرمش پیش ارمیا![]()
همچنان با سرماخوردگی سر میکنیم خودم که هنوز در حال سرفه کردنم شاینا هم همچنان آب ریزش بینی داری البته خیلی کمتر از قبل![]()
یکشنبه شاینا رو گذاشتیم خونه آقاجون رفتیم بازار چون هوا خیلی سرد بود با خودمون نبردیمش وقتی برگشتیم دیدیم که اصلا واسش مهم نبود که تنهاش گذاشتیم اما فرداش بابا شهاب بهش گفت شاینا دیدی گذاشتیمت خونه آقاجون گریه نکردی تازه خانوم یادش اومد و گریه زاری رو راه انداخت![]()

تعطیلات هم رفتیم ماهشهر خونه بابا جون شب عاشورا با مامان جون و خاله آرزو و خاله پرستو ومانیا گلی رفتیم خونه مادر زن دایی امید مراسم همین که همه شروع کردن به شمع روشن کردن شاینا ذوق زده شد وشروع کرد به دست زدن و تولد مبارک خوندن![]()
اما در عوض تا آخر مراسم در حال سینه زدن بود.![]()
امروز هم از ماهشهر برگشتیم شب رفتیم بازار زیتون چندتا گیره سر خریدم واسه شاینا بعدش هم رفتیم خونه آقاجون. ![]()
اینجا خونه عشق من وبابا شهابه یعنی خونه شاینا گلی نفس مامان وبابا من مینویسم دختر نازم تا برای تو همیشه یادگاری باقی بمونه امیدوارم روزی برسه که خودتو عشق کوچولوی من با دستهای خودت بنویسی من و بابایی دیوانه وار عاشقت هستیم