شب یلدا رو خونه بابا جون و در کنار آروین و آرین و مانیا کوچولو گذروندیم خیلی خیلی خوش گذشت.

دیروز هم رفتیم مراسم مادر همسر دوست بابا شهاب که حسابی ناراحت شدیم ارمیا هم با مامانش و باباش اومده بودن شاینا هم بعد از مدتی که ارمیا رو دیده بود سر از پا نمی شناخت

بعد از اینکه اومدیم خونه من رفت تو فاز افسردگی امیدوارم هیچ کس غم از دست دادن مادر  رو نچشه

خدایا به همه مامانهای دنیا سلامتی بده وبزار همیشه سایشون بالای سرمون باشه

بعد از ظهر باباشهاب گفت بریم نمایشگاه که شاینا حیوانات رو بتونه ببینه اما از اونجایی که شاینا خانوم هنوز توی کف تئاتر خاله خرس مهربونه فکر میکرد حیوونا باید اون شکلی باشن واسه همین اصلا ذوق نکرد در عوض من وبابا شهاب کلی...........

شاینا کنار قفس خرس

کمی سوهان و شیرینی های دیگه از نمایشگاه خریدیم و برگشتیم خونه .

ساعت ۲۱بود که آقاجون و مامان جون اومدن خونمون و مارو حسابی خوشحال کردن.

آخر شب که خواستن برن شاینا بهشون گفت نرید خونتون ورفت سمت در بچم نه که بلد نیست در و قفل کن اشتباهی بازش کرد و ما کلی بهش خندیدیم

اما بعدش که فهمید چه اشتباهی کرده در وبست و کلید و الکی توش میچرخوند

قربون قلب مهربونت بشم گل نازم