مهمانهای عزیز
پنج شنبه گذشته بابا جون و مامان جون و دایی ایمان با خاله آرزو و آروین و آرین اومدن خونمون
که حسابی خوشحالمون کردن البته ناگفته نماند از بس من بهشون غر زدم که شما مدتیه خونه ما نمیان اگه نیاین ما هم دیگه نمیایم ماهشهر![]()
تا جمعه خونمون موندن شاینا هم تا تونست با آروین و آرین بازی میکرد ازش پرسیدم شاینا تو دختر کی هستی گفت آروین
آخه شاینا خیلی آروین و دوست داره ![]()
بعد از رفتنشون حوصلمون حسابی سر رفت.![]()
شنبه صبح قرار بود بابا شهاب با یکی از همکاراش بره شهرستان ایذه سر یه پروژه کاری حدود ساعت ۱۱:۳۰ بود که دیدیم مسیج داده که همکارام با هام نمیاد اگه دوست داری میام دنبالتون منم از اونجایی که وقتی بابا شهاب میره شهرستان همش در استرس بسر میبرم از خدا خواسته گفتم میایم
سریع ناهار درست کردم تا بابا شهاب اومد خونه غذا خوردیم ساعت حدودای ۱۳:۳۰ حرکت کردیم ساعت
۱۵:۳۰ بود که رسیدیم جایی که بابا شهاب کار داشت تقریبا از مرکز شهر فاصله داشت هوا واقعا عالی بود منو شاینا هم از ماشین پیاده شدیم توی هوای آزاد چرخیدیم واقعا سرسبز بود یادم میاد وقتی مدرسه میرفتیم بعد از باریدن بارون همیشه توی آسمون رنگین کمان درست میشد اما الان از بس هوا آلودست دیگه خبری از رنگین کمان نیست بعد از مدتها تونستیم توی هوای پاک یه رنگین کمان خیلی خوشگل ببینیم
نزدیکای غروب دیگه هوا داشت سرد میشد بینی شاینا حسابی قرمز شد و بعد از دیدن یه گله گوسفند راضی شد که بشینیم توی ماشین
ساعت ۱۸:۰۰ بود که کار بابا شهاب تمام شد و برگشتیم به سمت اهواز البته توی مسیر هرجا که مغازه ای میدیم بابا شهاب پیاده میشد که ببینه خوردنی محلی چی دارن خلاصه با یه دوغ و یه عسل طبیعی برگشتیم اهواز![]()

معمولا وقتی میریم خارج از شهر خودم میشینم صندلی عقب کنار شاینا چون خانومی به هیچ عنوان راضی نمیشه که تنها بشینه اگه من جلو باشم میپره میاد جلو واسه اولین بار دیدم که شاینا گفت مامان موبایلتو بدم میرم عقب کمربند میبندم
واقعا همین کارو هم کرد وسطای مسیر دیدم خوابش برد دلم واسش سوخت که نشسته خوابیده دلم طاقت نیاورد و رفتم عقب که به خودم تکیه بده![]()
امشب هم آقاجون و مامان جون و عمه شهره و شیما اومدن خونمون وحسابی بهمون خوش گذشت مخصوصا به شاینا
اینم از مهمونهای عزیز این هفتمون![]()
فعلا بای.
اینجا خونه عشق من وبابا شهابه یعنی خونه شاینا گلی نفس مامان وبابا من مینویسم دختر نازم تا برای تو همیشه یادگاری باقی بمونه امیدوارم روزی برسه که خودتو عشق کوچولوی من با دستهای خودت بنویسی من و بابایی دیوانه وار عاشقت هستیم