روزهایی که گذشت
سه شنبه هفته گذشته که تعطیل بود ظهر هوا ی آفتابی و خوبی بود تصمیم گرفتیم شاینا رو ببریم پارک
ساعت ۲ بود که رفتیم شاینا حسابی بازی کرد این روزها خیلی به سرسره به قول خودش پیچ پیچی علاقه پیدا کرده هر روز هم اگه بره سیر نمیشه. ![]()

پنج شنبه و جمعه هم رفتیم ماهشهر خونه بابا جون یه شب هم مهمان خاله پرستو بودیم رستوران شیرینی رسمی شدنش توی آموزش و پرورش که حسابی بهمون خوش گذشت.![]()
جمعه بعد از ظهر هم برگشتیم و رفتیم خونه آقاجون تا آخر شب اونجا بودیم و آخر هفتمون تکمیل شد و حسابی خوش گذشت.![]()
دیروز رفتیم دکتر آخه بابا شهاب یه کمردرد وحشتناک گرفته روز اول در حدی بود که با کمک خودم نشت توی ماشین تا رفتیم یه مسکن بخریم و برگردیم دیروز هم رفتیم دکترش که ببنیم مشکلش چیه
دکترش بهمون امیدواری داد که فعلا چیز مهمی نیست یه مقدار قرص و آمپول داد که فعلا استفاده میکنه خدا رو شکر کمی بهتر شده ![]()
شاینا هم حسابی توی مطب شیطونی کرد و منو خجالت زده کرد ![]()
منم همش مجبور بودم ببرمش بیرون اونم تا تونست منو تیغ زدو یه ماشین و قطار و هواپیما خرید البته کوچولو که توی یه بسته بودن یه سه چهار باری رفتیم بیرون و اومدیم تا نوبتمون شد هر بار هم یه چیز میخرید بار بعد هم یه توپ
تقریبا ۴ ساعت طول کشید تا نوبتمون شد.![]()
راستی یادم رفت بگم یه دفعه هم پازل خرید.![]()
اینجا خونه عشق من وبابا شهابه یعنی خونه شاینا گلی نفس مامان وبابا من مینویسم دختر نازم تا برای تو همیشه یادگاری باقی بمونه امیدوارم روزی برسه که خودتو عشق کوچولوی من با دستهای خودت بنویسی من و بابایی دیوانه وار عاشقت هستیم