این چند روز بارندگی حسابی خوشحالمون کرد یه روز صبح از خواب که بیدار شدیم گفتم شاینا داره بارون میاد میخوای بریم بیرون اونم از خدا خواسته سریع چترشو برداشت و رفتیم توی پارکینگ

حسابی از بارون لذت بردیم.

بیشتر بعد از ظهرهای ما توی خونه گذشت چون بابا شهاب تا ساعت ۸-۹ شب بیرون بود بعدش هم که میومد به خاطر کمردردش نمیشد دوباره ما هم ببریمش بیرون آخه توی پیاده روی کردن اذیت میشه دایی امید و دایی ایمان هم که روزی صد بار به من زنگ میزدن که یه موقع شهابو نبری بازار پیاده روی کنید.

بزار استراحت کنه مخصوصا دایی امید که یه بار این بلا سر خودش اومده بود حسابی نگرانش بود.

دیشب هم آقاجون اینا مهمونمون بودن حسابی بهمون خوش گذشت شاینا هم که این روزها به خاطر اینکه باباشهابو دیده که چند تا آمپول نوش جان کرده رفته توی فاز آمپول زنی و همش به عمه شهره و عمه شیما میگفت بیاین تو اتاقم نی نی ها رو آمپول بزنیم.