سلام به همه دوستای گل و مهربونم

هفته گذشته عروسی دختر دختر خالم بود که به اتفاق آقاجون و مامان جون رفتیم ماهشهر خونه باباجون که بریم عروسی البته قبلش تصمیم داشتیم که نریم اما خوب یهو تصمیم عوض شد و مجبور شدیم که بریم. توی تالار به حدی گرم بود که شاینا خیس عرق شده بود وآخر شب که اومدیم بیرون باد سرد میومد با اینکه لباس زیادی کردم تن شاینا اما شب که برگشتیم خونه باباجون شاینا تا ۴ صبح سرفه میکرد. مشخص بود که بازهم آلرژی لعنتی اومده سراغش فرداش که برگشتیم خونه سریع از شربت آلرژیش بهش دادم تا چند روز هم ادامش دادم که طبق معمول هوای خیلی خوبمون خاک شد و این دفعه تب هم به مریضیش اضافه شد دیروز بردمش دکتر که خانم دکتر گفت بازهم آلرژیه و همون داروها رو بهش بده اما شب حدود ساعت ۲ بود که دیدم شاینا کوره آتیش شده شربت استامینوفن و پاشویه اثری  نداشت با اینکه تا به حال واسش شیاف استفاده نکرده بودم اما همیشه خانوم دکتر میگفت توی خونه داشته باش منم همیشه این کارو میکردم اما فکر کنم چند ماه پیش اون رو پرت داده بود چون هرچی دنبالشون گشتم پیداشون نکردم واسه همین ۲نیمه شب بابا شهاب مجبور شد بره ابوذر و تهیه کنه چون به خاطر تب تنفسش هم سریع شده بود توی یه ربعی که بابا شهاب رفت و برگشت یک سال به من گذشت اینقدر گریه کردم و به خدا التماس کرد که یه موقع تشنج نکنه و خدارو شکر با شیاف تبش پایین اومد و از خواب بیدار شد نصف شبی گفت میخوام سی دی عمو پورنگو نگاه کنم منم واسه اینکه جلوی چشمم باشه باهاش موافقت کردم تا ۴ که خوابیدیمالبته چه خوابی تا خود صبح دست من روی کمر شاینا بود که اگه یه موقع خدایی نکرده تب کرد متوجه بشم خداروشکر امروز دیگه تب نداشت و حالش خوب بود نمیدونم این خاک لعنتی کی میخواد دست از سر این بچه های ما برداره هروقت خاک میشه ما همین برنامه ها رو با شاینا داریم.

این روزها خانومی ما مشغول خوندن شده واسش بن بن بن خریدیم وحسابی باهاشون سرگرمه با یه بار گفتن همه رو یاد گرفته حالا هم به جایی رسیده که اون از من میپرسه.

از امروز خونه تکونی رو شروع کردم و حسابی کار دارم که انجام بدم خرید کردن هم که بماند که البته بعد از بهبودیه کامل شاینا واسه همین فکر کنم یه مدت نتونم آپ کنم اگر وقت کردم حتما به شما دوستای گلم هم سر میزنم.