آخر هفته گذشته رفتیم تولد مانیا گلی عشق خاله یه پیراهن خوشگل هم واسش خریدیم که خاله پرستو همون شب واسه تولد تنش کرد.

شاینا تا تونست توی تولد یواشکی من چیبس و پفک خورد

تولدت مبارک عشق خاله

جمعه شب با مامان جون و عمه شهره و عمه شیما رفتیم پارک شاینا تا تونست بازی کرد و آخر سر هم طبق معمول با گریه برگشتیم

چند وقتی بود که متوجه شده بودم شاینا واسه نگاه کردن به صفحه تلووزیون و کامپیوتر خیلی میره جلو

واسه همین شکم برده بود که ممکن چشمش ضعیف شده باشه واسه همین بردمش بینایی سنجی

وهمونطور که حدس میزدم چشم های خانومی ضعیف شده اینقدر اعصابم بهم ریخت که خدا میدونه

از بس از صبح تا شب نشسته پای تماشای سی دی

فردا عینکش آماده میشه که احتمالا حالا یه دردسر هم داریم واسه زدن عینک.

نمیدونم چرا واسه خودم عکسهای شاینا و مانیا باز نمیشن