شاینا و پارک
این چند روز حسابی هوا گرم شده البته خاک هم که دست از سرمون برنمیداره
یه شب شاینا رو بردم پارک زیتون اما اینقدر هوا گرم بود که از رفتن پشیمون شدم واسه همین با بابا شهاب تماس گرفتم که به محض تموم شدن کارش بیاد دنبالمون.
یه پارک کنار خونه جدید آقاجون هست که یه روز شاینا رو بردم اونجا از اون روز تا حالا همش میگه منو ببر پارک خاله رویا آخه خاله ها خیلی مهربونن.![]()
ترم اول کلاس نقاشی تموم شده چهارشنبه مربیشون بهم گفت روز آخره اگه میخوای بازهم ثبت نامش کن منم بهشون گفتم نمیخوام به زور بیارمش
باید خودش بخواد اونا هم باهاش صحبت کردن که شاینا کلاست تموم شده دوست داری باز هم بیا پیشمون شاینا هم با ذوق گفت آره بازم میام ![]()
بابا شهاب میگه یاد گرفتن یا نگرفتن شاینا توی کلاس اصلا مهم نیست باید بره تا یکمی از این حالت خجالتی بودن در بیاد![]()

هروقت توی خونه کاریی میکنه که من عصبانی بشم منم میگم دوست ندارم
یه چند دقیقه ای با هم صحبت نمیکنیم بعد میاد میگه دوستم داری منم میگم نه تو منو ناراحت کردی منم دوست ندارم
اونم میگه دوستم داشته باش دلم برات تنگ میشه.............![]()
منم که دیگه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم![]()
امشب آقاجون اینا واسه شام خونمون بود شاینا حسابی با عمه شیما مشغول بود![]()
مامان جون و عمه شیما که لباس پوشیدن اینقدر شاینا اشک ریخت که خدا میدونه
میگفت باید شب بمونن خونمون آخر سر بابایی بردش پایین با موتورش بازی کرد تا یکمی آروم شد.![]()
فدات بشم الههههههههههههههی دختر مهربونم.![]()
اینجا خونه عشق من وبابا شهابه یعنی خونه شاینا گلی نفس مامان وبابا من مینویسم دختر نازم تا برای تو همیشه یادگاری باقی بمونه امیدوارم روزی برسه که خودتو عشق کوچولوی من با دستهای خودت بنویسی من و بابایی دیوانه وار عاشقت هستیم