آخر هفته بابا جون و مامان جون و دایی ایمان اومدن خونمون

حسابی خوشحالمون کردن مخصوصا شاینا خیلی خوشحال شد.

اینم شاینا جوجه با لباسی که مامانم واسش کادو آورده.

شاینا و ورژن عاشورایی

مامان جون اینا واسه خونه جدید آقاجون اینا کادو خریده بودن پنج شنبه بعد از ظهر  با هم رفتیم خونشون یه یک ساعتی نشستیم و اومدیم خونه شب به همراه بابا جون اینا رفتیم خونه پسر خاله بابام که خیلی وقت بود نرفته بودم بعد از مدتها با دختر هاش که حالا همشون ازدواج کرده بودن دیداری تازه کردم و در مورد گذشته کلی صحبت کردیم خیلی خیلی خوش گذشت از من قول گرفتن که از این به بعد مرتب برم خونشون سالی یه بار هم که میرم ازم قول میگیرن اما کو وقت خالی؟

جمعه صبح با صدای موبایل بابا جون از خواب پریدم که فهمیدم پسر عموم داره به بابام میگه که عموی بزرگم فوت شده خیلی شوکه شدیم آخه هیچ مریضی نداشت یهویی ایست قلبی کرده

همون لحظه انگار دنیا رو سرم خراب شد خیلی گریه کردیم شاینا هم با وحشت از خواب پاشد و چسبید بهم.

بابا جون اینا به سرعت لباس پوشیدن و رفتن بابا جون گفت شما نمیخواد الان بیاد فردا بیاد منم موندم تو خونه با یه سردرد وحشتناک که تا شب دست از سرم بر نداشت .

عموی عزیزم روحت شاد و یادت گرامی

 

پی نوشت: دلم نیومد از کار بامزه امروز شاینا بگذرم داشتم تلفنی با عمه شیدا صحبت میکردم ازش پرسیدم یاسین و رومیسا خوبن چکار میکنن اونم گفت دارن پرشین تن نگاه میکنن منم بهش گفتم امان از دست این بچه ها که همش در حال دیدن این کانال هستن من از دست شاینا آخر این کانالو پاک میکنم وقتی تلفنو قطع کردم شاینا که ظاهرا متوجه صحبتهامون شده بود اومد گفت مامان زورت بیاد نمیتونی پاکش کنی مگه تلویزیون موبایل یا کامپیوتر که بتونی پاکش کنی آخیش دلم خنک شد مامانم نمیتونه پاکش کنه.